گنج واقف | مجموعه آثار حاج عباس جانقربان لاریچه
خوش آمدید …
اینجا خانهای است برای عاشقان کلام و نغمه، مأوایی است برای آنانی که شعر را نه تنها میخوانند، بلکه با دل میشنوند و با جان میفهمند. سالهاست که قلم و صدایم همدم و همراه لحظاتم بودهاند و هر واژه، هر نغمه، هر بیت، حاصل ساعاتی طولانی از تأمل و اندیشه است. این وبسایت تنها مجموعهای از اشعار و نواها نیست؛ بلکه سفری است از دل من به سوی دل شما، سفری که در آن ایمان و عشق به اهل بیت(ع)، راهنمای هر قدم من بوده است.
آثار صوتی و تصویری این سایت، نمایانگر سالها تلاش من در عرصه شعر و مداحی است و امید دارم بتوانند نوری کوچک در دل شما روشن کنند و آرامشی لطیف به جانتان هدیه دهند.
عناوین
عشق به حضرت حق | مدح نبی اکرم(ص) | میلاد امام هشتم(ع) | امام زمان(عج) | امام زمان(عج) | واقعه عاشورا
عشق به حضرت حق
ایکه جوئی عشق را نام نشان
شو دمی فارغ تو از وهمُ گمان
گرکه خواهی عشق را بینی اثر
این منُ ما را نما از سر بدر
شو تو از زندان تن یکدم برون
چونکه زندان اندکش باشد فزون
پشت پا زن صبحهُ محراب را
نه به یک سو فکرتُ آداب را
خود رها کن ساکن میخانه شو
خانه چبود محو صاحب خانه شو
شو تو بیرون از حصار عقلُ هوش
سر بنه بر آستان می فروش
از دلُ جان شو به او خدمت گذار
تا در آئی خالصان را در شمار
گیر از دستش شراب لاله گون
جرعه ای زن تا شوی صافی درون
مست گردی جان هم جانان شوی
دوست را خود تابع فرمان شوی
نیست این گلفام را از شاخ تاک
این بود خود جان جان در جان پاک
این همان صهباست کندر جام بود
از ازل این باده عشقش نام بود
باده نبود عشق باشد نام او
نیست جز پیمانه دل جام او
تا که نوشی جرعه ای از این شراب
سربلندت می کند چون آفتاب
خوردن این می همه فرزانگیست
از پی فرزانگی دیوانگیست
مستِ این می شو که تا گردی عزیز
تا دهی خود نیک را از بد تمیز
مست این می شو که هشیارت کند
تا مگر از خواب بیدارت کند
تا وجودت شد یکی با این شراب
آن زمان بیدار می گردی ز خواب
آنگهی از خویشتن یا بی نشان
پی بری بر اصل خویشُ اصل جان
هیچ ناید در حسابت نور نار
جز به عشقت کشاند سوی یار
بر مراد خود رسی یاهو کنان
بشنوی لبیک خویش از مستعان
جای گیری در مقام قرب یار
شاهد مقصود گیری در کنار
عشق یعنی یافتن مطلوب را
دست بر دامن زدن محبوب را
عشق یعنی از خود بیرون شدن
کم شدن از خود از او افزون شدن
عشق یعنی رهنمای سالکان
عشق یعنی رهبر فرزانگان
عشق یعنی گفتی الحمدُ لک
پر زدن رفتن فراتر از ملک
عشق یعنی نیست غیر از ذات او
کل شعتی هالک الا وجهُ
عاشق او غرق بحر رحمت است
مستت این می را هزاران حکمت است
کلک واقف دم ز عشق او زند
نغمة لالیس الما هو زند
مدح نبی اکرم (ص)
تا مرا لطف خدا پشتُ پناهُ یار هست
در مدیح سرور دین طبع من سرشار است
چون رهی جز راه عشقش را ندانم زین سبب
حرف دل باشد اگر بر این زبان گفتار هست
شاعرُ فکرُ قلم را گر بدقت بنگری
گاه هموارست راهُ گاه ناهموار هست
مانده سرگردان قلم تا خود چه را عنوان کند
چونکه تنها ره سپر گشتن بر او دشوار هست
با توکلتُ علی الله همرهش گشتم ز شوق
تا که دریابم چرا از وی بسی آثار هست
تا که با نام خدا زد بوسه بر دفتر قلم
دیدمش در سر هزاران گوهر شهوار هست
ذکر بسم الله اگر عنوان هر دفتر نشد
در کجا توفیق مدح احمد مختار هست
آن شهنشاهی که شاهان بنده ی درگاه اوست
آن امیری کو بعالم سرورُ سالار هست
اگه از سرّ علن حاکم به هستی زمر حق
بندة خالص امین خالق دادار هست
عشق مطلق رمز هستی درّ درج معرفت
آنکه در هر دم به امت یاور غمخوار هست
حق به مدحش گفته در قرآنُ انجیلُ زبور
صاحب علم لُدنیّ محرم اسرار هست
هم پناه مومنینُ هم شفیع المذنبین
عاشقانش را چه خوفی از عذاب نار هست
گلستان وحی را بانی به گلزار وجود
والی احکام قرآن آن گل بی خار هست
صادر اوّل امین وحی حیّ لایزال
آنکه از بهرش بگردش گنبد دوّار هست
دین احمد تا ابد باقیست از امر خدا
تا که او را جانشین چون حیدر کرار هست
پیرو او مستحقِ لطف حی سرمد است
شکر ایزد واقف از این فیض برخوردار هست
میلاد امام هشتم (ع)
نوبهارست گشته گل خندان
در گلستان چو جلوه جانان
همه هستی به ذکر او مشغول
جمله ذرّات گردش کیهان
هیچ غیر از سرود وحدت نیست
نغمه های هَزار در بستان
جلوه اوست آنچه را بینی
هستِ هستی به هستیش برهان
که توان کرد شکر این نعمت
که توان برد گوی ازین میدان
لطف او شد به ماه ذیقعده
شامل جن انس پیر و جوان
شد عیان نجل موسی جعفر
مولدی بهتر از مه کنعان
وقت آن شد که دوستان ریزند
بر قدمهای او گلُ ریحان
زد قدم در جهان شهی که بُود
صد چو لقمانش طفل ابجد خوان
هشتمین حجتِ خدای ودود
افتخار محمّدُ قرآن
بحر رحمت شه غریب نوار
پور موسی و جوهر ایمان
درگهش قبلهگاه اهل یقین
خاک کویش بُود چو قبله جان
خیز بر این حریم مُحرم شو
روی کن سوی کعبه جانان
خلع نعلین همچو موسی کن
پس قدم نه به آن خجسته مکان
اندر آنجا که خیل خیل ملک
سر نهادند در خط فرمان
خادمش صد چو جبرئیل امین
چاکرش صد چو موسی عمران
این ولایش بُود که از بن چاه
یوسف مصر را کند سلطان
از صبوی مُحبتش نوشید
یونس ار شد خلاص از زندان
بی ولایش عبادتی نبود
گرچه بوذر شوی و یا سلمان
عاشقش را چه بیم از محشر
زائرش را چه خوف از نیران
بارالها بروز رستاخیز
شیعه را بر شفاعتش برسان
نظم واقف کجا و مدحت او
تا که او را خداست مدحت خوان
مدح امام زمان (عج)
بر سر کویت فتاد تا که عبورم
جلوه رویت فزود شادی شورم
خرّم از آنم که گر فدای تو گردم
زنده ازین مرگ تا بروز نشورم
یاد تو باشد همیشه مونس یارم
گر چه بظاهر من از حضور تو دورم
تا که غمت برده صبرُ طاقتم از دل
لیک به امید وصل یار صبورم
بر سر کویت دعا چه بر هدف آید
نیست دگر حاجتی بوادی طورم
جنت بی جلوه ات نخواهم هرگز
نیست بسر شوق خلدُ کوثر حورم
دوش نشستم به برم پیرُ در آن بزم
جام میم داد از شراب طهورم
لب به لب جام چون نهادم گشتم
بی خبر از خویشُ هم ز عُجب غرورم
چشم ندید هیچ غیر قامت دلدار
گوش نبشنید غیر نغمه شورم
جملۀ هستی هم از جمادُ نباتات
خیل ملک جنُ انسُ وحش طیورم
جمله چو پروانه گرد شمع رخ یار
بی خبر از خویشتن به وجه سرورم
گفتمش ای جان فدای شوکتُ جاهت
ای تو سلیمانُ من کمینه چو مورم
مانده به حیرت که زنده یا به دل خاک
عزم رمیمم رسیده موقعِ ثورم
محو تماشای یار بوده شنیدم
بانک سروشی بگوش دل به وفورم
تا که شنیدم سخن زیار شکر لب
از ظلماتم کشید جانب نورم
گفتمش از چیست غایت از نظرستی
گوی بمن حق کردگار غفورم
گفت تو کامل نمای معرفت خویش
وانگهی از صدق بین که عین حضورم
من ز تو غایب نیم تو غایب مائی
نور بصرها بود ز پرتو نورم
هستیِ هستی ز هستِ من شده بر پا
تا که رسد زمر کردگار ظهورم
واقف بی طاقتم و لیک چه سازم
صبر درین عمر کوته است ضرورم
مدح امام زمان (عج)
رو تو در میکدۀ عشقُ ببین مستانش
پیر در صدرُ همه سر به خط فرمانش
همه مست از می وحدت همه پابند جنون
صبر را جمله کشیدند خط بطلانش
همگی منتظر گردش جامی دگرند
یک بِ یک والۀ ساقیُ لب خندانش
آنکه را راه نباشد سوی میخانۀ عشق
از دو عالم نبود بهره به جز خسرانش
هر که را دوست نوازد غم عقلش نبود
ساقی ساغرُ میخانه بود ایمانش
روی ساقی چو ببینی ز دلُ جان گوئی
نازم آن ملک والا را که توئی سلطانش
جلوه گرگشت کدام آیت حق کر نورش
خیره در طور دگر شد پسر عمرانش
لطف حق شامل هستی شدُ ظاهر گردید
گوهر از بحر ولایت به مه شعبانش
کرد چون سجده به هنگام ولادت حق را
خورد بر گوش ملک زمزمه قرآنش
آنکه شاهان جهانند گدایان درش
آدمُ جنُ ملک ریزه خوران خوانش
قائم آل محّمد ثمر ختم رُسُل
آنکه هستی همگی سر به خط فرمانش
دَم عیسی دلِ نوح کف موسی با اوست
جلوۀ ای از رخ او حسنِ مهِ کنعانش
خاتم دستِ سلیمانِ نبی در دستش
صد چو داود بود بلبل خوش الحانش
من چکویم به مدیحش که نگنجد به بیان
وندر آنجا که بُود عقلُ خِرَد حیرانش
تا نماید نظری بر منُ دستم گیرد
چشم خود دوخته ام من بکف احسانش
گرچه یوسف به کلافی نفروشند ولی
باز خواهم شوم از خیل خریدارانش
ورنه من در چه شمارم که ز وصفش گویم
تاو را وصف کند احمدُ هم یزدانش
ای جگر گوشۀ زهرا تو بیا و بنما
مشکل اهل ولا را ز وفا آسانش
هستِ هستی همه از هستِ تو باشد برپا
گر وجود تو نبودی بندی امکانش
آید آن روز که با حکم خدا ظالم را
بکَنی ریشهُ برباد دهی بنیانش
شب میلاد توُ ما همه مهمان توایم
میزبان شاد شود چونکه رسد مهمانش
واقف از جانُ دلُ صدقُ صفا دارد دوست
غزلی را که بنام تو بُود عنوانش
واقعه عاشورا
گر کند یاری مرا لطفِ شهِ خوبان عشق
شمۀ ای گویم ز وصف شاه لب عطشان عشق
خون او خون خدا جاریست در شریان عشق
هم بُود قرآن ناطق محو در قرآن عشق
هست او سلطان عشقُ ما سوا دربان عشق
زد به شهر عشق نور دیده زهرا قدم
بر فراز کاخ هستی زد به عشق حق علم
یک جهان تقوا میان لشگر جور ستم
شد هجوم آور به قلبش یک جهانی دردُ و غم
عالم ایجاد را بنمود خود حیران عشق
در زمین کربلا بیگانگی شد حکمران
آب را بستند بر اهل حرم آن کوفیان
ظلم تا این حد به آل لله نبودی در گمان
رفت بانگ العطش از کودکان تا آسمان
اختران عشق گرد نیرّ تابان عشق
شام تاسوعا حسین آن شافع روزشمار
جمع کرد اصحاب خود را جملگی خُردُ کبار
خطبه ای ایراد فرمود آن عزیز کردگار
کرد از امر خدا اسرار پنهان آشکار
پرده را برداشت او از دیده اعوان عشق
صبح عاشورا رسید لحظۀ عاشور حق
چشم حق بینان ندید آنجا به غیر از نور حق
گرم شد بازار جانبازی بسرها شور حق
یک بیک گردیده عشاقان همه مستور حق
مستِ جانان گشته از مستی همه خندان عشق
هریکی از باده نوشان خود دلیل راه شد
جرعه ای نوشیده حق را محرم درگاه شد
زینت هستی شدُ دین را جلالُ جاه شد
نور افشان بر طریق مردم آگاه شد
سینه ها از عشق حق آماده پیکان عشق
عاشق حق گشته خود مست مِی جام احد
بر زبانش نیست غیر ذکر آن فرد صمد
نام جدش مصطفی می برد بی حدُ عدد
گاه بگرفتی زنام حیدر صفدر مدد
بانک لاحولش بلب از سینۀ سوزان عشق
عرصه گاه جنگ را تک مانده شاه بحر بر
چون ندید از یاورانش هر طرف کردی نظر
دید اصحابش تمامی در یم خون غوطه ور
قلب مهجورش شده از داغ هجران شعله ور
شد روان از دیدۀ حق بین او باران عشق
پس صدا زد ای دلیران غیور روز جنگ
خاک گرم کربلا از خونتان شد سرخ رنگ
داغ هجران شما بر من نموده سینه تنگ
جان فدا کردید بهر یاری دین بی درنگ
گشت محکم از شما دین حقُ بنیان عشق
با مدد از حضرت حق آن یلِ دشمن شکار
زد شرر بر پیکر اعدا به ضرب ذوالفقار
آتشی افروخت بر جان گروه نابکار
خورد بر گوش ملک از حنجر آن شهریار
جملۀ هیهات منه ذلهّ از سلطان عشق
تنگ بنمود عرصه بر دشمن شهِ ولامقام
سر ز دشمن ریخت برخاک آن امام ذولکرام
روز را در چشم دشمن تیره کردی همچو شام
داد با انا فتحنا خیمه گاهش را پیام
بر تسلای حریم خویش از میدان عشق
ابن سعد دون ز وحشت کرد احساس خطر
اوفتاد از ترس آندم بر دلُ جانش شرر
چون شنید از لشگرش فریادهای الخدر
پورحیدر شاه مظلومان به حکم دادگر
داد کیفر هر که سر پیچید از فرمان عشق
آن چنان رزمی که شد سرهای دشمن گوی او
شد فراری لشگر از هر سو ز پیش روی او
خرد کرد روحیۀ بن سعدُ هم اردوی او
گفت جبریل امین احسنت بر بازوی او
نصر از سوی حق از سوی شه جولان عشق
ریخت برهم نظم لشگر را چوآن شمسِ هُدا
خندقُ بدرُ اُحُد بودُ علیِ مرتضی
ناگهان بر گوش جان وی رسیدی این ندا
یا حسین گویا فراموشت شده عهد خدا
محرم اسرار نبود جز تو بر سبحان عشق
عهد کردی کشته گردی تا بماند زنده دین
ای ذبیح الله اعظم بر وفایت آفرین
وعده گاه عاشقُ معشوق باشد این زمین
آمد آن ساعت که با معشوق گردی هم قرین
ای نسیم رحمت حق محو در طوفان عشق
گفت صد جانم اگر باشد فدای روی دوست
هر چه او خواهد رضایم چون رضای او نکوست
از ازل راهی ندانستم به غیر از کوی دوست
بر زبانم نیست جاری غیر حرف دوست دوست
اندرین وحدت نهادم رمز جاویدان عشق
یا حسین ای محرم اسرار حق از بیشُ کم
ای که قامت را نکردی زیر یار ظلم خم
تا که واقف در ره مهرُ ولایت زد قدم
دارم امید آنکه گیری دستش ای سرّ قدم
تا که باشد در دو عالم پیرو یاران عشق
عناوین
غم خوار خویش باش | کاسه روزگار | وفا | همت بلند | گذشت زمان | فرومایگان | غم دل | راه حق | فریب دنیا | شکست دل | مسیر حق | یاد خدا | آتش دل | رحمت حق | هوای نفس | بزم دل | امید به رحمت حق | خانه دل | خشت اول | لطف حق | پیر دانا | یاد دوست | بندگی | نوای دل | کعبه دل | کلبه تاریک | یاد حق | امید | دوست | آتش دل | لطف حق | کوی دوست | غم دوران | غم روزگار | مقام علی(ع) | عشق علی(ع) | ولایت علی(ع) | ولای علی(ع)
غم خوار خویش باش
غیر خود باورمکن بر تو کسی غمخوار هست
تا دورنگی را بعالم گرمیِ بازار هست
خود ثمر شو خلق را در عمر خود ورنه تو را
هیچ فرقی نیست با نقشی که بر دیوار هست
عمر کوتاه جوانی نعمتی بس پربهاست
پر بهاتر پیر آگاهی تو را گر یار هست
رنج را با عقل توام کن که گنجت بر دهد
ورنه کار بی ثمر را حسرت بسیار هست
تقویت کن عقل را با مشورت آگاه شو
پیچ خم بسیار زیر گنبد دوّار هست
اعتبار از کف دهی چون دوست نادان شد تو را
حاصل آن را یقین دان زشتی کردار هست
روزهای روشنِ عمرت به غفلت گشت طی
بی خبر از اینکه بعد از روز، شام تار هست
ظلم را منمای تأیید ستم بر کس مکن
باش آگه محتسب را دیدۀ بیدار هست
من نگویم حرف دل را جز برای اهل دل
در جهان تا طبع واقف پرچنین اشعار هست
کاسه روزگار
دلم از روزگار بس خونست
زین سبب دیده همچو جیحونست
نیش ها جای نوش بس خوردم
غمم از حد خویش افزونست
صبر کردم بناگواریها
آن چنان کو ز وصف بیرونست
حال دل را اگر شوی جویا
همچو آهو بدشت هامونست
بی جهت نیست عمرکوته گل
خار آماده شبیخونست
ادّعای طبیب غم بی جاست
گر ارستو اگر فلاتون است
گردش چرخ را گناهی نیست
کاسۀ روزگار وارونست
عمر طی گشت نیک و بد واقف
کس نپرسید حال ما چونست
وفا
گوهر نایاب شد مِهرُ وفا
مانده تنها اسمی از جود سخا
اتحادُ یکدلی افسانه شد
جسم با هم، دل ز یکدیگر جدا
گر چه شاگردیم نفس خویش را
لیک استادیم امّا در ریا
ای برادر راه حق دشوار نیست
خود ثمر شو خلق را در این سرا
کمتر از چوبی به عمر خود مباش
لااقل افتاده پا را شو عصا
شاکر حق باش گر در عمر خویش
خود گرفتی دستی از بهر خدا
واقفا جز لطف حق در کار نیست
گر که احسانی کنی بر بینوا
خود عیان باشد عمل بیننده را
هیچ لازم نیست بوق کَرُّنا
این مثل ماندست از عهد قدیم
گوش حق بشنید گردو را صدا
همت بلند
همت از یاران نمی خواهد دلم
کام از دوران نمیخواهد دلم
گر بود دستم تهی از برگ گل
نیش از خاران نمی خواهد دلم
اشک چشمم مزرع دل را بس است
منتِ باران نمی خواهد دلم
با نسیمی از محبت خوش دلم
غرّش طوفان نمی خواهد دلم
دل پذیرای غم خود بودُ هست
حاجبُ دربان نمی خواهد دلم
نوش دنیا نیش هم دارد ز پی
لذت دندان نمی خواهد دلم
من اگر با دست خالی زیستم
لقمه دو نان نمی خواهد دلم
گرچه دنیا با من احسان نکرد
هیچ از او تاوان نمیخواهد دلم
شاکرم من نعمت حق داده را
سفره الوان نمی خواهد دلم
درگه لطف الهی بسته نیست
حاجتی از خان نمی خواهد دلم
من بحق حق برای هیچکس
سفره بی نان نمی خواهد دلم
شاد می خواهم دل همنوع خویش
دیده گریان نمی خواهد دلم
پیرو ظالم نبودم هیچگه
آتش نیران نمی خواهد دلم
هرکجا کردم نظر صنع خدا
سیر در کیوان نمی خواهد دلم
واقفم من چونکه از روز ازل
دوری از یزدان نمی خواهد دلم
گذشت زمان
با که گویم که ناتوانی من
تلخ کردست زندگانی من
رنج دنیا و بی وفائی آن
تو بخوان از قد کمانی من
چرخ گردنده هم نشد به مراد
لحظه ای بهر شادمانی من
چشم تا باز شد به این دنیا
شد عیان آن غم نهانی من
همه در زحمتُ تعب بگذشت
سر بر دوره جوانی من
شاکرم من که هرچه پیش آید
بُود از بخت آسمانی من
در رهِ خدمتِ به خلق خدا
کس ندیدست سرگردانی من
واقف هستم من غلام علی
نام او ذکر جاودانی من
فرومایگان
از فرومایگان وفا مطلب
از دل سنگ کیمیا مطلب
گر که قارون شوند از ثروت
کَرَمُ بخششُ سخا مطلب
حسدُ بخل، دل بمیراند
تو ز دل مردگان صفا مطلب
در طریق مروّت از این قوم
تو نشانی ز ردّ پا مطلب
گر که گفتند ما هم انسانیم
سخن کذبُ نابجا مطلب
خُمشان رنجُ جامشان درد است
هیچ ازین باده ها شفا مطلب
دانه شان دام را ز پی دارد
باش آگه رهِ خطا مطلب
بنده زر بودند از لبشان
حمدُ ذکرِ حقُ ثنا مطلب
بر تنُ نفس خود ستم کارند
ز ستمگر به جز جفا مطلب
خیرشان غیر شر ندارد سود
خیر از بندة هوا مطلب
واقفا تا نفس برون آید
عفوُ بخشش جز از خدا مطلب
غم دل
غم دل گر که آشکار کنم
عالمی را به غم دچار کنم
تا که شاگرد نفس خویشتنم
نتوانم ز خود فرار کنم
عمر کوته بُوَد ندارد سود
شکوهِ از جور روزگار کنم
یار یکرنگ گر بدست آرم
جان خود در رهش نثار کنم
همچو منصور من انا الحق را
آشکارا فراز دار کنم
چون مرید شهنشه دینم
سِزَد ار دعوی وقار کنم
با ولای علی روا نبود
وحشت از موقع شمار کنم
همچو واقف به لحظه لحظۀ عمر
تکیه بر لطف کردگار کنم
راه حق
در طریق حق قدم بگذاشتن دشوار نیست
لیک غافل را بعالم دیدۀ بیدار نیست
از ریا تا جامه بر اندام خود داریم ما
هیچگه از سوی حق توفیق استغفار نیست
پشت رو کمتر کنیم این خرقۀ تذویر را
هست پیدا گفته ها همراه با کردار نیست
در پیِ اغفال هم هستیم بی شک این عمل
بهر مادر روز محشر جز عذاب نار نیست
شیر بی آزار گردد چون شود سیر از غذا
نسل آدم را چرا پرهیز از آزار نیست
گر تهی دستی فلاطون گردد از عقلُ خِرد
محترم نبود چو در کف درهمُ دینار نیست
جای نبود صدر مجلس آستین کهنه را
گر مثل باشد و لیکن جای هیچ انکار نیست
از چه با نخوت قدم را بر زمین بگذاشتیم
جز متاع کبر گویا اندرین بازار نیست
بی ولایت واقفا مقبول نبود طاعتی
شرط آن غیر از ولای حیدر کرّار نیست
فریب دنیا
باور مکن از فلک خوشی را
در گردش او هزار رنگست
آسوده درین سرای منشین
چون درگذرست وقت تنگست
شادی و غمش بهم قرنیست
گه چون عسلُ گهی شرنگست
هر موی سفید بر سر ما
این قافله را صدای زنگست
از عمرُ اجل مباش غافل
این شیشه، آن بسان سنگست
صد حیف که پایبند نفسیم
گاهی دل ما درین کمندست
با حرف تمام حق شناسیم
هنگام عمل کمیت لنگست
این باقی عمرِ خویشتن را
دریاب که فرصتی به چنگست
دنبال هواییم از این رو
بین منُ دل همیشه جنگست
واقف تو مخور فریب دنیا
چون وعده او ریا و رنگست
شکست دل
دل اگر نیم شبی بر در جانان شکند
محرم یار شود غصه اش آسان شکند
گر بسوزد دل چو نی به نوا برخیزد
آن نوا اشک شود قیمت مرجان شکند
چیست مرجان که بود اشک ز سرچشمه دل
نم او روز جزا آتش نیران شکند
سحن نیک چه گل رنگُ طراوت دارد
لیک پرپر شدنش قدر سخندان شکند
رنگ رخسار بود آینه دل ما را
مرد را دردُ غمُ غصّه پنهان شکند
دل چو پژمرد بر او چیره شود لشکر غم
درد غالب شودُ قدرت درمان شکند
ظالم ار ظلم کند در عجبم آگه نیست
کاقبت هستیش از گردش دوران شکند
واقفا هر سخن خوش سخن دوست بود
آنکه دل می شکند حرمت یزدان شکند
مسیر حق
از آن روزیکه خود را از مسیر حق جدا کردی
نظر کن در حقیقت تا چه حد برخود جفا کردی
به منزل کی رسد باری چو کج شد عاقلان گویند
رَهُ بار هر دو کج کردیُّ خود را بی بها کردی
به آن کاخی که حقِ بی نوایی را کنی ضایع
نباشد خیر، گیرم خشت ایوانش طلا کردی
بیا تا زنده ایی در ردّ حق الناس کوشش کن
که فردا از تو ناید کاری امروز ار خطا کردی
خدا بخشد اگر عذر گنه آری بدرگاهش
وفا میکن، اگر پیمانُ عهدی با خدا کردی
همه درهای رحمت بر تو گردد باز اگر روزی
گره از کار یک بیچاره درمانده واکردی
به الطافش نظر بنما و بنگر بر هدف آید
اگر تیر دعائی از کمان دل رها کردی
کجا از عهدۀ شکرت برآید واقف مسکین
که دل را از کرم آئینۀ ایزد نما کردی
یاد خدا
در راه طلب چو بالُ پر نیست
این عمر به غیر دردسر نیست
گر ناله ز دل برون نیاید
لذت به نیایش سحر نیست
غفلت بودش سبب که انسان
از گوهر خویش باخبر نیست
با نفس مساز زآنکه این راه
ظلمانیُ خالی از خطر نیست
منشان تو نهال ظلم زیرا
جز میوه غم برین شجر نیست
چون زهر مشو به کامِ مردم
شیرینی عمر آنقدر نیست
بس مردم کینه توز دیدیم
کز نام و نشانشان اثر نیست
از غیبت خلق لب فروبند
زیرا که گنه ازین بتر نیست
از کبر حذر نما که خاکت
غیر از گل دست کوزه گر نیست
عبرت نگرفتن از زمانه
جز حسرتُ رنجُ چشم تر نیست
جز مهر علیُ آل ما را
گنجینه و توشه سفر نیست
واقف تو مخور فریب دنیا
کز مهرُ وفا در او اثر نیست
آتش دل
تا آتش دل ما هر دم کشد زبانه
دودش همی عیانست ما را ز آشیانه
در باغ دل گذر کن بنگر نهال غم را
چون ریشه زنده باشد سر می زند جوانه
سرمایه جوانی از دست ما برون شد
فرصت ز ما سر آمد خالی شد این خزانه
غافل شدیم ما دام صیاد را ندیدیم
او چشم خود بما داشت ما دیده سوی دانه
ما خود بنا نمودیم سدِّ رهِ دعا را
کی بر هدف نشیند تیر ار کند کمانه
دریای نفس ما را در کام خود کشیده
بر جان خود براندیم بس حکم ظالمانه
چابک اگر کند طی ره را بسوی مقصود
مرکب کجا ببیند آزار تازیانه
گه یاد حق نمودیم گه پیروی ز شیطان
بردی نبود ما را زین بازی دوگانه
عکس العمل عمل را در پی بود بناچار
کی می سزد گناهی بر گردن زمانه
زین پس اگر نوائی از نای ما بر آید
غیر از سرود غم نیست ما را بلب ترانه
گر ناخدا نگیرد دستی ز روی رحمت
کی می توان بدر شد زین بحر بی کرانه
واقف ز روز محشر اندوهگین نباشد
تا از ولای مولا دارد بدل نشانه
رحمت حق
این منُ ما را رها کن محرم اسرار شو
وانگهی نادیدنی را لایق دیدار شو
دیده بر خود دوختن بینای خود گشتن چرا
دیده ای دیگر طلب کن محو آن رخسار شو
پند پیران گوش کن بر خانه گل دل مبند
خانة دل را درین محنت سرا معمار شو
آخرت را در همین دنیا توان آباد کرد
اهل تقوا باش خوش رفتارُ خوش کردار شو
پرده از کارت اگر خواهی نیفتد بر کنار
یادگیر از حق به عیب بندگان ستاّر شو
واقفا، کن پیشة خود خدمت مخلوق را
ونگهی خود مستحقِ رحمتِ دادار شو
هوای نفس
چون حدیدیمُ نمی دانم چرا
ناامیدیمُ نمی دانم چرا
غنچۀ گل بهر ما خندان شود
ما که چیدیمُ نمی دانم چرا
اندرین عصّار خانه روز شب
ما دویدیمُ نمی دانم چرا
هر زمان از شاخه ای پر شاخه ای
ما پریدیمُ نمی دانم چرا
مثل کِرم پیله در اطراف خود
ما طنیدیمُ نمی دانم چرا
زحمتِ دنیا برای جان خود
ما خریدیمُ نمی دانم چرا
هرکسی هرحرف ناشایسته گفت
ما شنیدیمُ نمی دانم چرا
پردۀ اسرار همنوعان خود
ما دریدیمُ نمی دانم چرا
در فشردن حلق هر مظلوم را
ما فریدیمُ نمی دانم چرا
در درون پای مردم همچو خار
ما خلیدیمُ نمی دانم چرا
شیرا از پستان بی رحمی مگر
ما مکیدیمُ نمی دانم چرا
هر زمان در پاتلاق شرّ خود
ما طپیدیمُ نمی دانم چرا
درشگفتم که هوای نفس را
ما عبیدیمُ نمی دانم چرا
هر کجا کار نکویی بود خیر
ما رمیدیمُ نمی دانم چرا
گر ستم بر ما شد از اعمال ماست
ما که دیدیمُ نمیدانم چرا
می رسد از ما به ما از خوب و بد
ما رسیدیمُ نمی دانم چرا
هیچ دانی گاهی از یزدان پاک
ما بریدیمُ نمی دانم چرا؟
رمز این باشد که بهر غیر حق
ما خمیدیمُ نمی دانم چرا
همچو شبنم از نهالِ زندگی
ما چکیدیمُ نمی دانم چرا
میوه ای بر شاخسار ما نماند
ما تکیدیم ُ نمی دانم چرا
گر چه واقف سدِ راهِ کَس نشد
ما ندیدیمُ نمی دانم چرا
بزم دل
در بزم دل اگر که غم افزا نشسته ام
بی طاقتم و لیک شکیبا نشسته ام
خاموش بر حرمت دل گشته ام ولی
درگیرُ دار شورش غوغا نشسته ام
دیدی اگر میان گلستان مرا خموش
با یادِ روی آن گل زیبا نشسته ام
اشک فراق مهلت صحبت نمی دهد
گویا کنار ساحل دریا نشسته ام
کعبه کنشت دیرُ کلیسا بهانه است
صاحب یکی به درگه یکتا نشسته ام
عمری بپای دل ز قفایش دویده ام
بر درکهش رسیدهُ از پا نشسته ام
من واقفم که با ادب اندر حضور دوست
در بزم دل به همت والا نشسته ام
امید به رحمت حق
گر می نگری تو بی بضاعت ما را
حق داده به کف، گنج قناعت ما را
خواهیم ز درگهش بما بنماید
توفیق به شکرِ خود، عنایت ما را
روشن دل ما شود میّسر گردد
هم حال تضّرعُ اطاعت ما را
وانگاه بدل فزون کند عشق حسین
هموار شود رهِ سعادت ما را
فردا که به دادگاه حق خوانده شدیم
از لطف کرم کند، شفاعت ما را
بی شک ز عذاب نار از وحشت حشر
بر دست دهد برگ برائت ما را
واقف تو مخور غصّ۵ه که از روز ازل
نومید شدن نبوده عادت ما را
خانه دل
بیا و خانه دل را تهی کن از اغیار
تو را بسر بودت گر هوای دیدن یار
بشو تعلق دنیا ز صحفه دل خویش
نمای پاک زمرآت دل تو گرد غبار
کمر به خدمت همنوع بند بهر خدا
مشو زبی ثمری همچو نقش بر دیوار
بکار خیر، قدم نه که قادر ازلی
بدل نظر بودش قبل قال را بگذار
مکن به چشم حقارت نظر به بنده حق
که اولیاء خدا نیست مخفی از انضار
ز یادِ مرگُ ز یاد خدا مشو غافل
نمای تکیه به الطاف قادر قهاّر
اگر به مکنت قارون شوی به لحظه مرگ
یقین بدان ندهد سود درهمُ دینار
یه غیر غم نبود حاصلت بروز جزا
اگر بدست تهی پانهی در آن بازار
دچار حسرتُ حرمان شوی اگر واقف
بهمرهت نبود توشه ای بروز شمار
خشت اول
کج رود تا به آخر آن دیوار
خشت اول چو کج نهد معمار
کی برد ره به منزل مقصود
آنکه بر کج روی کند اسرار
راست رو می رسد به مقصد لیک
راه کج جز زیان نیارد بار
جز ندامت نباشدش سودی
آنکه اوّل ندید آخرِ کار
آنکه نگشود دیدۀ عبرت
راه بر خود نمود بس دشوار
در حقیقت به نزد نابینا
روز روشن یکیست باشب تار
راه با چاه می شود مجهول
تا که آشفته می شود افکار
راست رو باش در طریق طلب
شو نکو فکرت نکو گفتار
سر تعظیم خم مکن هرگز
جر بدرگاه ایزد دادار
در گلستان این جهان واقف
فرق باشد میانۀ گُل خار
لطف حق
ترک امر اله نتوان کرد
غیر او را پناه نتوان کرد
قصدِ قرب خدا به کار نکو
غیر او را گواه نتوان کرد
هیچ جلب رضای خاطر دوست
در پناه گناه نتوان کرد
عذر تقصیر رَدِ حق الناس
به دعای پگاه نتوان کرد
ظلم منما درین جهان که فرار
هرگز از تیر آه نتوان کرد
چشم خود بین چراغ خاموشست
که به آن طیِ راه نتوان کرد
بازی روزگار بسیارست
تکیه بر مال جاه نتوان کرد
فتح دلها به جز محبت نیست
با صلاحُ سپاه نتوان کرد
جز به صبرُ ریاضت تقوا
نفس را سر براه نتوان کرد
واقفا کار خیر در دنیا
جز به لطف الله نتوان کرد
پیر دانا
شنیدم این چنین می گفت پیری نکته ای زیبا
مخیّر ساخت حق اندر عمل ما را درین دنیا
بنور عقل روشن کرد دلها را که تا انسان
عمل با عقل سنجد تا بکارِ خود شود بینا
تو فردا را نیاور در حساب عمر خود زیرا
نمی دانی که شمع عمر روشن باشدت فردا
مکن باور که دور چرخ یک منوال میگردد
که خود پیچیده اندر شادیُ غم نیست پابرجا
تو از راه خطا برگرد تا فرصت بکف داری
نزیبد اینکه تا شرمنده گردی در بر یکتا
یقین دان دوست دارد توبه هر بنده عاصی
که می بخشد گناهت در همین دنیا به یک ایماء
چنان مخلوق خود خواهد که حدّش در تصوّر نیست
رحیم استُ کریمُ ساترستُ مهربان با ما
خُلقتُم لِلبقا لما للفنا را گفته در قرآن
شنو انا الیه راجعون از عالم بالا
بشر فانی نگردد مرگ میلادی دگر باشد
که ما راهیُ ره هم منتهی باشد به آن یکتا
خطاکارست واقف منعما بخشا گناهش را
بهر حالی مکن او را رها حق شد بطها
یاد دوست
خوش بُود از دوست بس گفتارها
تا که دل روشن شود زنوارها
گفته حق بر زبان انبیاست
هم بشارتها و هم اخطارها
بر حقیقت، چشم خود را باز کن
کن رها خود را تو از پندارها
ذکر حق بر لب بود گر بشنوی
صوت بلبل را تو در گلزارها
راه حق رو تا که جاویدت کنند
چون کمیلُ میثمُ عمّارها
شو مسلمان همچو سلمان تا تو را
آگهت سازند بر اسرارها
با توکل گر قدم در ره نهی
حق کند آسان بسی دشوارها
منزل مقصود را گر طالبی
پیروی منما ز کج رفتارها
همنشین بد تو را تا یارند
بی بهایت ساخت در انضارها
بی نشان مانی اگر در دل گرفت
جای حق را دِرهمُ دینارها
گلخن نفس است این گلزار نیست
رنجه ات سازند نیش خارها
ای دریغا یکدلی افسانه شد
نیست یکسان با سخن کردارها
ای خوشا آنانکه اندر راه حق
بی نشان کردند بس ایثارها
واقفم من در سکوتم نکته هاست
لب خموشُ دل پر از گفتارها
بندگی
تسلیم محض باش تو بر امرِ کردگار
در بندگی بکوش تو با عزم استوار
غرّه مشو به مکنتُ تاجُ کلاهُ تخت
چون دور روزگار نماند به یک قرار
این نکته را ز شاه ولایت شنو که گفت
پیچیده است در غم اندوه روزگار
دنبال شادیش غمُ دنبال نوش نیش
گاهی چو روز روشنُ گاهی چو شام تار
یکسان بود چو جان رود از تن به امر حق
در کوخ عمر طی شده یا کاخ زرنگار
خوش باد حال آنکه چو بگذشت ازین جهان
از خود گذاشت نام نکوئی بیادگار
ما را به پیشگاه خدا روز رستخیز
غیر از علیُ آل نباشد معین یار
شیرینُ تلخ توام با هم گذشت عمر
واقف اگر طراوت گل یا که نیش خار
نوای دل
بیا یک لحظه با دل همنوا باش
دورنگی را بِنه دور از خطا باش
برون کن جامة تزویر از تن
بری یک چند از رنگ ریا باش
مشو خار رهُ دلها میازار
بباغ دهر چون گل با صفا باش
اگر دیدی بِرَه درمانده ای را
مهیا بهر احسان عطا باش
مباش همچون درخت تاک سربار
گهی افتاده از پارا عصا باش
مشو همچون نمک بر زخم دلها
خود از بندِ زبان بد رها باش
به نعمت های یزدان باش شاکر
رضای او اگر جوئی رضا باش
به عمر خویش هر دم همچو واقف
تو بر یاد شهید کربلا باش
هر آن مجلس که با نامش بپا شد
تو خدمت کار آن بزم عزا باش
بر این درگاه دائم معتکف شو
رهین لطفُ احسان خدا باش
کعبه دل
هرکس به کعبة دل عزم طواف دارد
قلبی مثال مرآت در سینه صاف دارد
حق بنگرد درون را این قیل و قال بگذار
بنگر که دل چه نقشی از ح و کاف دارد
گر بنده خواهد از حق تا امتحان نگردد
داند که در نیایش راه خلاف دارد
انسان در امتحانست وقت مکان ندارد
گر فی المثل چو سیمرغ مسکن به قاف دارد
بر مومن خداجو در گفتن حقیقت
تیغ زبان روانیست اندر غلاف دارد
امید دارم از حق، حقِّ شه ولایت
از امتحان دشوار، ما را معاف دارد
خوش باد حال آن کس کو همچو واقف ما
چشم امیدُ بخشش بر ح و قاف دارد
کلبة تاریک
زندگی ای کاش ما وُ من نداشت
گلشن هستی دگر گلخن نداشت
بهر این بدنامیِ جان داشتن
اینقدر بیهوده جان کندن نداشت
دور گردون را سخی پنداشتم
لیک، بخشش قدر یک ارزن نداشت
بختِ من زندانی تقدیر بود
جای اندر کوچهُ برزن نداشت
چون کفن، خیاط بر من جامه دوخت
گوئیا هرگز نخ سوزن نداشت
واقفا این کلبه تاریک من
روشنی حتی ز یک روزن نداشت
یاد حق
اگر با یاد حق گلزار دل را باصفا کردی
تن و جان را زقیدُ بندِ خار غم رها کردی
در آندم بندۀ مؤمن شویُ در خور رحمت
که از روی ارادت دوست را از خود رضا کردی
همه درهای رحمت بر تو گردد باز اگر روزی
گره از کار یک بیچارة درمانده واکردی
بود دست خدا همراه هر خیری که پیش آید
تو شاکر باش احسانی اگر بر بینوا کردی
بقصد قرب حق، هر کار خیری پر بها باشد
ندامت آورد کاری که از روی ریا کردی
تو گر لبیک گفتی گفتة حق را یقین می دان
جواب آید تو را گر خالق خود را صدا کردی
ثمر بخشد نهال عمرُ بر منزل رسد بارت
اگر چون واقف ما تکیه بر لطف خدا کردی
امید
تا بکی هستی به نومیدی دچار
شو به الطاف خدا امیدوار
نیست آگاهی تو را از دور چرخ
نیکُ بد بسیار دارد روزگار
غرّه بر نیکش مشو از غم مرنج
چونکه گه جبرستُ گاهی اختیار
عقل گوید لحظه ای غافل مشو
هم ز نفسِ خویشُ هم از یاد یار
باش آگه چونکه نفس هر عمل
روز محشر خود بگردد آشکار
آن چنان زی تا که فردا نزد حق
خود ز کردارت نگردی شرمسار
عاشقی را رنجها در پی بُود
گل اگر خواهی مرنج از نیش خار
می رسی بر منزل مقصود اگر
شیر حق گردد تو را آموزگار
واقعاً مردان حق در هر نفس
از خدا خواهند عِزّ و اعتبار
دوست
تا به جز عشق رخ دوست گرفتار شدیم
از حقیقت ببریدیمُ به پندار شدیم
جامه از کبرُ ریا بود که بر تن کردیم
گر که در پشتگهِ اهل نظر خوار شدیم
چون ز تقوا نگرفتیم چراغی بر کف
راه گم کرده گرفتار شب تار شدیم
گنه از ماست اگر راه به ظلمت بردیم
چونکه بیرون ز سرا پرده انوار شدیم
آنقدر بار گنه را ز تقافلُ بردیم
تا که غافل ز علاج دلِ بیمار شدیم
عوض اینکه ثمربخش شود هستی ما
بی تحرک همه چون نقش بدیوار شدیم
فرصت عهد جوانی همه در خواب گذشت
این گهر از کف ما رفت چو بیدار شدیم
بندگی را بزبان خوب تکلّم کردیم
از عمل دست کشیدیم و به گفتار شدیم
به یقین یاد خدا بود شفای دل ما
بی سبب شیفته داروی عطار شدیم
واقف از شیر خدا خواه مدد روز حساب
اندر آن لحظه که از سوی حق احضار شدیم
آتش دل
خدایا آتشی در سینه دارم
تو دانی سینه ای بی کینه دارم
همی خواهم ببخشائی گناهم
بلطف خود بگیری در پناهم
خرابست از گنه این لانۀ دل
عنایت کن تو بر این خانه دل
هدایت کن مرا سوی سعادت
که هر کارم شود خیرُ عبادت
تو عصیانِ مرا بخشایش آور
بروز محشرم آسایش آور
مکن محرومِ لطفت، هیچ کس را
براه طاعت آور این نفس را
الهی جز تو من یاری ندارم
تو را دارم، بکس کاری ندارم
تو بر هر ذرّه، مهرت آشکارست
دل آگاه، بهرت بی قرار است
زبس لطفت بود شامل بهر کس
ز بهر خود تو را او داندُ بس
صفاتت هیچ ره در وصف ناید
همی یادت، غم دل را زداید
وجودم را اگر آلام گیرد
دلم با یاد تو آرام گیرد
تو را دانم که ستار لعیوبی
تو را دانم که غفار الذنوبی
گنه کارست واقف به حق قرآن
تو عیب او، به لطف خود، بپوشان
لطف حق
جز گرد یار گردش لیل النهار نیست
جز ذکر دوست نغمۀ صوت هَزار نیست
عالم، دلیل هستی او هست از ازل
بر عالم وجود جز او شهریار نیست
گسترده است خوان نعم را به ملک خویش
کو زرّه ای که از نعمش ریزه خوار نیست
عاشق که از خود شده بیرونُ محو اوست
شادُ غمین ز قصّۀ جناتُ نار نیست
دوزخ فراق دوست بود نزد عارفان
جنت بغیر دیدن رخسار یار نیست
کسب رضایتش نبود جز طواف دل
طواف حریم گل به جهان افتخار نیست
جویی اگر طریق نجاتی بروز حشر
جز در کف کفایتِ هشت چهار نیست
در آن دلی که نور ولای علی بُود
هرگز غمی ز وحشت روز شمار نیست
واقف بِبُر امید ز ابناءِ روزگار
امید جز بدرگه پروردگار نیست
کوی دوست
نیست در دل غیر های هوی دوست
تاعیان شد چهرۀ نیکوی دوست
صحبت از مشک ختن بس نارواست
بر مشام جان رسد تا بوی دوست
تیره از غفلت مکن مرآت دل
تا در آن بینی رخ دلجوی دوست
بگذر از این جسم خاکی تا نهی
پای خود را در طریق کوی دوست
تن حجاب بین ما و یار شد
بگذر از خود، روی بنما سوی دوست
واقف از خود بی خبر شد تا ابد
پیچشی تا دید در گیسوی دوست
غم دوران
گر این دل سرگشتة ما زارو غمین است
غم نیست که بار همه بر روی زمینست
بی مهریِ این دایه بدیدیمُ شنیدیم
گفتار همین بودهُ کردار همین است
ای لاله چو از خاک دمیدی نگران باش
بر خویش مشو غرّه که طوفان بکمیست
از دوست به ما هر چه رسد شاکرُ و شادیم
هرگز نتوان گفت چنانستُ چنینست
آمیخته با حکمت او باشدُ ما را
در فکر نگنجد که به توفیق قرینست
هرکس نبود لایق اسرار که جبرئیل
این نکته به آن فرد رساند که امینست
گر بی اثر افتاد دعا این گنه ماست
چون دل به یسارستُ گهی سوی یمینست
بی دوست خزانست همه گلشنُ ما را
با او همه جا، جلوه ای از خلد برینست
واقف تو مکن شکوه ز ایام که از یار
هر خیر رسد بر تو به از دُرِّ ثمین است
غم روزگار
ای پسر گر مشکلی داری بدوران غم مخور
با توکل می شود بس مشکل آسان غم مخور
گر فقیریُ نداری نان خالی شاد باش
سفره گر خالیست از مرغُ فسنجان غم مخور
سکتۀ ناقص کنی ناگه اگر مهمان رسد
همچو تو در این زمان باشد فراوان غم مخور
کاسبان رندانه می گیرند نقد کیسه ات
گر که افتادی تو در چنگال رندان غم مخور
هر چه می گویند کن تقدیم نبود چاره ای
چون دَهنها را نباشد دربُ دربان غم مخور
مردمان دائم بفکر غارت یکدیگرند
از کسی دیگر نبینی لطف احسان غم مخور
تا توانی دستگیر مردمِ افتاده باش
تا که یابی اَبرو در نزد یزدان غم مخور
گر که فریادت رسد از بی مکانی بر فلک
نیست گوشی بشنود فریادُ افغان غم مخور
بگذرد از تو غمُ رنجُ زمنعم ملک مال
گر که باشد فی المثل ملک سلیمان غم مخور
در پی یک لقمه نانی گر دویدن مشکل است
طی نما این راه را افتادنُ خیزان غم مخور
خنده دارد زندگی با دست خالی زیستن
نیست بر درد فقیران هیچ درمان غم مخور
اعتباری نیست جائی آستین کهنه را
پهن گردد سفره ها از بهر خوبان غم مخور
گر که تقدیرت کشد بر سفره های رنگ رنگ
مگذر از برّه کبابُ مرغ بریان غم مخور
بر حرامُ بر حلالش فکر منما ای عزیز
کن برون از گوش، فتوای بزرگان غم مخور
رشوه شد پاکُ ربا پاکیزه تر از رشوه شد
غسل دادند هر دو را با آب حیوان غم مخور
هر چه خواهی رشوه گیرُ با ربا دمساز باش
پول باد آورده می ارزد به نیران غم مخور
مسکنُ کارُ درآمد نیست ناراحت مشو
می دهندت لااقل قول فراوان غم مخور
هست فرصت تا صدُ ده سال تعجبیلت ز چیست
از چه هستی روز شب سردرگریبان غم مخور
بی خیالی پیشه کن تا دردسر کمتر کشی
خویش را دمساز کن با درد پنهان غم مخور
با عصا و عینک سمعک شود کارت درست
شام تاریکت شود چون مهر تابان غم مخور
وارهی از غم، شود حل مشکلات زندگی
تا مکان گیری تو اندر باغ رضوان غم مخور
گر سخن با طنز گفتم غیر یک شوخی نبود
لقمه ناپاک دارد رنجُ حرمان غم مخور
در حلال این حسابُ در حرام آن عقاب
این بود از گفته های شاه مردان غم مخور
واقفا شاکر تو بر لطف خدای خویش باش
چونکه غمها می رسد روزی بپایان غم مخور
حکمتی شاید در این کارست روز رستخیز
این معما حل شود در پای میزان غم مخور
مقام علی (ع)
ای شیر کردگـــــــار که دل مبتلای تست
خواهم اگر بهشت، به شوق لقای توست
گر کوششم به جلب رضای خدا بود
دانم رضای خالق سبحان رضای توست
لطف خداست شامل حالم هزار شکر
گر طبع من روان پی مدح ثنای توست
مشروط گشت طاعت مقبول
نزد هر طاعتی قبول به یمن ولای توست
ای آنکه مرحب از تو به خاک مذلّت است
دست نبی بلند برای دعای توست
فوق عبادت ثقلین است ضربتت
خیل ملک، تمام پیِ مرحبای توست
از دیدۀ نُصیر هر آنکس که بنگرد
ببیند کلام حق همه اندر نوای توست
من واقفم به این سخن اقرار می کنم
کین عالم وجود، به یمن بقای توست
عشق علی (ع)
تا نام علیست بر زبانم
شیرین، چو عسل بود بیانم
ای شیر خدا ولیّ یزدان
بر مهر تو بسته است جانم
بستم ز ازل چو دل به عشقت
تا روز حشر هم همانم
شاها به جهان غلامی تو
اولاست زحشمتِ شهانم
ای در تو صفات کبریائی
حیرت زده ام تو را چه نامم
غیر از سخن خطا نباشد
از حق من اگر جدات دانم
گویند که پیرو نُصیرم
بی شک اگرت خدات دانم
ای مرشد جبرئیل حیدر
خاک قَدَمَت بدیده گانم
صرف تو نموده ام جوانی
بنگر تو کنون قد کمانم
دستم تو بگیرد رهنما باش
در هر دو جهان که ناتوانم
واقف چو به عشق دوست گشتم
در زمرۀ خیل عاشقانم
ولایت علی (ع)
دل چو روشن شد به ذکر کردگار
می شود آسان گذشت روزگار
جملۀ ذراّت در تسبیح او
تا که هستِ هست باشد برقرار
نیست غیر از ذکر حق گر بشنوی
صوت بلبل را بروی شاخسار
کلّ هستی خود دلیل هستِ اوست
نورُ ظلمت، گردش لیلُ النهار
شک بود از شرک در آثار صنع
ریشه دین بر یقین شد استوار
هم یقین بر چارده نور مبین
از محمد تا خطام هشت چار
چون ولاحصن حصین از آتش است
ساکنش ایمن بود از رنج نار
بی ولایت طاعتی مقبول نیست
گر کمان بی تیر شد ناید بکار
با ولای حیدر کرار بود
گر که واقف بافت عز اعتبار
ولای علی (ع)
نجات هر دو جهان جز ولای حیدر نیست
که دوستی علی جز رضای داور نیست
کجا بـه گوهر مقصود می رسد دستش
به بحر دوستیش هر کسی شناور نیست
همه صفات خدائی از او بود ظاهر
نُصیر را ز محبت مقام باور نیست
بلوح دل چو بود نقش نام شیر خدا
دگر بروز جزا خاطری مکدّر نیست
هزار جامع اگر باشدش بود عریان
کسی که جامۀ مهر علیش در بر نیست
که از مقام علی در جهان کسی آگاه
به غیر احمدُ زهرا و حی داور نیست
نزاد مادر گیتی دگر همانندش
بروز رزم کسی همچو او دلاور نیست
به غیر بازوُ شمشیرُ اعتقاد علی
کسی به رزم، موّفق به فتح خیبر نیست
چو ضربتش شده فوق عبادت ثقلین
به حق حق که به او هیچ کس برابر نیست
قسم بذات خداوند غیر شخص علی
ولیّ والی صاحب به حوض کوثر نیست
مقسم است به جناّت نار روز حساب
به خصم او به جزا هیچ یار یاور نیست
به لوح دل چو ولای علیست واقف را
هزار شکر که جز مدح او مقدّر نیست
عناوین
عبرت | بندگی | یاری از علی(ع) | آوای حسین(ع)
عبرت
هر که در سر دیدۀ عبرت نداشت
زندگی بهرش بجز حسرت نداشت
تا که واقف چشم خود را باز کرد
حیف دیگر در بدن قدرت نداشت
بندگی
تا توانی از بدی اندیشه کن
در جوانی چون درختان ریشه کن
در طریق رستگاری بهر حق
واقفا خود بندگی را پیشه کن
یاری از علی(ع)
مدح گویم علی عمران را
که بود شاه ملک امکان را
چه بود به ازین که در همه جا
دستگیرست جانقربان را
آوای حسین(ع)
هر کجا مجلس آل الله هست
اندر آن هست مرا ماًوائی
مدح سلطان شهیدان باشد
گر زمن می شنوی آوائی
مجموعه نغمه ها …


